محمد على مجاهدى

223

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

از دست روزگار برون شد به رايگان * يك دانه گوهر صدف كن فكان دريغ ! شد شهسوار قدس ، درين تيره خاكدان * با يك جهان ملال عنان در عنان ، دريغ ! نگذاشتند جانب آل رسول ، حيف ! * نشناختند حرمت آن خاندان ، دريغ ! رفت آن‌كه شاد بود دو عالم براى او * وز رفتنش نماند دلى شادمان ، دريغ ! از غصه سوخت جان و دل عالم ، اين جفا * وين داغ ماند بر دل و جان جاودان ، دريغ ! در باغ مصطفى كه ارم بود بنده‌اش * از نو شكفته گلبن سرو جوان ، دريغ ! در گلشنى كه خورد ز خوبى ، بهشت آب * بر خاك ريختند گل و ارغوان ، دريغ ! با آن چمن ، سپهر ستمگر ببين چه كرد ؟ * پرورد گل به عزت و ، آخر ببين چه كرد ؟ وقت است ماند از حركت ، چرخ كجمدار * وين دود ، محو گردد و بنشيند اين غبار خيزد ز نفخ صور ، يكى تندباد صعب * كاين خيمه‌ها نگون شود از وى حباب‌وار ميزان عدل ، نصب كند از پى جزا * هنگام كار آيد و ، هركس ز روزگار اين ظلم بىحساب ، شود رفع لاجرم * گرد روان به امر جزا ، حكم كردگار اهل نفاق را ، بگريزد ز سينه دل * پيدا شود چو بيرق شاه شترسوار زهرا در آن مخاصمه ، گيرد به روى دست * در خون كشيده پيرهن آن بزرگوار پرسد كه : خاندان نبوت كه برفكند ؟ * شير خدا كه خانهء دين كرد استوار ! خونين كفن به حشر درآيند يك به يك * آل نبى و ، خلق بگريند زارزار شورى برافكنند كه در جنت آن خروش * آشوب روز حشر يكى باشد از هزار ! آيد حسين و ، با تن بىسر كند فغان * بيند چو آن فغان و ، پيمبر كند فغان گيرند اگر حساب تو در فتنه و فساد * دوزخ كم است بهر تو ، اى زادهء زياد ! جورى نكرده‌اى تو كه هرگز رود ز دل * كارى نكرده‌اى تو كه هرگز رود ز ياد بسيار گشت چرخ پى مفسدان ، ولى * همچون تويى نديده به قوم ثمود و عاد